تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
در رستخيز روز قيامت گويد
چو درنوردد فراش امر كن فيكون * سراى پرده سيماب رنگ آينه‌گون مخدرات سماوى تتق براندازند * بجا نماند اين هفت قلعه مدهون نه كله بندد شام از حرير غاليه‌رنگ * نه حله پوشد صبح از نسيم سقلاطون عدم بگيرد ناگه عنان دهر شموس * فنا درآرد در زير زان جهان حرون فلك بسر برد او را ز شغل كون و فساد * قمر بسر برد او را ز « عادَ كَالْعُرْجُونِ » مكونات همه داغ نيستى گيرند * كسى نماند از ضربت زوال مصون نه صبح بندد بر سر عمامه‌هاى قصب * نه شام گيرد زربفت حله اكسون چهار مادر كون از قضا شوند عقيم * بصلب هفت پدر در سلاله گردد خون ز روى چرخ بريزد قراضه‌هاى نجوم * ز زير خاك برافتد ذخاير قارون چهار قابله شش ما شطه سه طفل حدوث * سبك گريزند از رخنه عدم بيرون طلاق جويند ارواح از مشيمهء خاك * از اينكه كفو نباشند اين شريف آن دون نه خاك تيره بماند نه آسمان لطيف * نه روح قدس بماند نه نجدى ملعون بنفح صور شود مطرب فنا موسوم * برقص و ضرب و بايقاع كوهها مأذون همه زوال پذيرند جز كه ذات خدا * قديم و قادر وحى و مدبر و بىچون چه خطبه لمن الملك بر جهان خواند * نظام ملك ازل با ابد شود مقرون ندا رسد سوى اجزاى مرگ فرسوده * كه چند خواب فنا گر نخورده‌ايد افيون برون جهند ز كتم عدم عظام رميم * كه مانده بود به مطمورهء عدم مسجون همىگرايد هر جزو سوى مركز خويش * كه هيچ جزو نگردد ز ديگرى مغبون عظام سوى عظام و عروق سوى عروق * جفون بسوى جفون و عيون بسوى عيون همه مفاصل از اجزاى خود شود مجموع * همه قوالب از اعضاى خود شود مشحون چه دردمند به ناقور لشكر ارواح * چه خيل نحل شود منتشر سوى هامون بقصر جسم درآرند باز هودج روح * سواد قالب بار دگر شود مسكون پس آنگهى به ثواب و عقاب حكم كنند * بحسب كرده خود هركسى شود مرهون