عهد سلطان محمد خوارزمشاه بوده معاصر ابو الفضائل خاقانى شيروانيست و پايهء خود را بلندتر از وى مىدانسته و اين دور از سخندانى است اما بر انواع سخن قادر و بر دقايق آن قاهر است اين ابيات از او است
نظم :
الحذر اى غافلان زين وحشتآباد الحذر * الفرار اى غافلان زين ديو مردم الفرار
اى عجب دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول * زين هواهاى عفن وين آبهاى ناگوار
عرصهء نادلگشا و بقعهء نادلپذير * فرقهء ناسودمند و شربتى ناسازگار
مرگ در وى حاكم و آفات در وى پادشاه * ظلم در وى قهرمان و فتنه در وى پيشكار
امن در وى مستحيل و عدل در وى ناپديد * كام در وى نادر و رحمت در او ناپايدار
ماهرا ننگ محاق و مهر را نقص كسوف * خاك را عيب زلازل چرخ را رنج دوار
مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست دار و عقل را در پاى خار
نرگسش بيمار بينى لالهاش دل سوخته * غنچهاش دلتنگ يا بى و بنفشه سوگوار
شير را از مور صد زخم اينت انصاف جهان * پيل را از پشه صد رنج اينت عدل روزگار
از پس قصد من و تو موش همدست پلنگ * از پى قتل من و تو چوب و آهن گشته يار
اى تو محسود فلك هم آز را گشتى اسير * وى تو مسجود ملك هم ديو را گشتى شكار
زير تو گرد است و دود بگريز از ميان * پيش از آن كز دود و گردت ديدگان گردد فكار
تو چنين بىبرگ در غربت به خوارى تن زده * وز براى مقدمت روحانيان در انتظار
در گشاده بار داده خوان نهاده بهر تو * تو چنين اعراض كرده از همه بيگانهوار
خوشدلى خواهى نه بينى در سر چنگال شير * عافيت خواهى نيابى در بن دندان مار
چند سختى با برادر اى برادر نرم شو * تا كى آزار مسلمان اى مسلمان شرم دار
بودهء يك قطره آب و مىشوى يكمشت خاك * در ميانه چيست اين آشوب و چندين كارزار
قوت پشه ندارى جنگ با پيلان مجوى * همدم مورى نئى پيشانى شيران مخار
لقمهء از شير مرگ و زين پلنگان يك جهان * قطرهء از بحر قهر و زين نهنگان صد هزار
از تو مىگويند هر روزى دريغا جور دى * از تو مىگويند هر سالى عفا اللّه ظلم پار
روىها گشتت بو العباس و دلها بو لهب * زانكه سرها ذو الخمار است و زبانها ذو الفقار
ظلم صورت در نبندد در قيامت ورنه من * گفتم اينك شد قيامت نقد و دوزخ آشكار