بو الفوارس بركيارق بن ملكشاه
به حكم وصيت پدر افسر شاهى بر سر نهاد و با برادران خود محمود و محمد مكرر مصاف داد و محمود در زمان آن شهريار رحلت فرمود و حسن صباح در زمان او خروج نمود و عبد الملك عطاش را باصفهان فرستاد و سلطان بركيارق در سنهء چهارصد و هشتاد و نه پاى بعالم ديگر نهاد مدت پادشاهى او دوازده سال بود .
بو شجاع غياث الدين محمد بن ملك شاه
بعد از برادر پادشاه گرديد به قصد بغداد بعراق خراميد اياز و صدقه كه غلامان پدرش بودند با آن شهريار مصاف نمودند صدقه بقتل رسيد و اياز اسير گرديد آنگاه باصفهان عزيمت كرد عبد الملك عطاش را گرفته بقتل آورد مدت سيزده سال سلطنت يافت در سنه پانصد و دو به كشور نيستى شتافت ،
معز الدين ابو الحارث سنجر بن ملكشاه
سلطان تاجبخش و ممالكستان بود پاى جور بربست و دست عدل بگشود در ايام برادران در ملك خراسان بود بعد از ايشان سلطان گشت و پايه سلطنتش از ايوان كيوان درگذشت مغيث الدين ابو القاسم محمود بن محمد بر سلطان خروج كرده منهزم شده روى بوادى فرار نهاد بعد از آن به خدمت سلطان آمده عذر خواست سلطان بنيابت خود ولايت عراق بوى داد ابو القاسم بعد از چهار سال فوت شد . و در زمان سلطان سنجر طايفه غزان از جيحون گذشتند و مدبر الملك عجمى كه وزير سلطان بود سلطان را بر آن داشت كه بديشان بتازد و آن فرقه را پريشان و مستاصل سازد سلطان در جنگ غزان اسير شده ملك خراسان و كرمان را گرفتند و به جاروب ظلم و جور اكثر آن بلاد را رفتند جمعى كه از غلامان و ملازمان سلطان با غزان آميخته بودند سلطان را گريزانده به قلعهء ترمد بردند سلطان مىخواست كه از غزان انتقام كشد اجل امان نداد و در سنه پانصد و چهل و دو بسراى جاويد روى نهاد مدت پادشاهى او چهل سال بوده در حالت نزع اين ابيات را انشاء نموده
شعر :
به زخم تير جهانگير و گرز قلعهگشاى * جهان مسخر من شد منم مسخر راى