الى آخره و خواجه حافظ نيز گفته
بيت :
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند * آيا بود كه گوشه چشمى بما كنند
گويند در مغاره مصر درويشى بود كه بابا حاجى على نام داشت و پيوسته در پيش او آتش افروخته بود و جذبهء قوى داشت و با مردم نمىآميخت چون سيد به مغارهء ؟ ؟ ؟ او رفته بنشست و از خود غايب شده توجهى بدرويش آتشافروز كرده بعد از اندكوقتى كه سيد از آن توجه رجوع كرده بوقت خود بازآمد درويش را ديد بر روى افتاده و آتش او خاكستر شده چون مجذوب به خويش آمد در خدمت سيد اظهار ارادت كرده از مغاره بيرون رفته به عبادت پرداخت و تكميل يافت ،
گويند وقتى به سيد گفتند كه درويشى به اربعين مىپردازد سيد فرمود زنانه يا مردانه عرض كردند در مدت يك اربعين چهل دانه مغز بادام مىخورد پس سيد فرمود اين اربعين زنانه است اربعين مردانه آنست كه چهل روز هر روز روزه دارند و هر شب يك گوسفند بافطار بخورند و وضوى روز اول اربعين تا روز چهلم در نمازهاى فرض و سنت باطل و ضايع نگرديده باشد حضار استدعاى ديدن اين اربعين را كردند سيد قبول كرد و اربعينى به همان نحو بسر آورده بعد از فراغت از اربعين مريدان به خدمت آمدند و سيد تجديد وضو مىفرموده از نظر آن جماعت غايب شد و خادم آن مغاره كه سيد در آن به اربعين نشسته بود بابا حاجى لطف اللّه نام داشت و يكصد و ده سال عمر يافت و بعد به ديگرى واگذاشت .
گويند جناب سيد پس از زيارت مكه معظمه در حرم كعبه بصحبت شيخ عبد اللّه يافعى ملقب بتنزيل الحرمين رسيده به او ارادت حاصل كرد و مدت هفت سال خدمت و شبانى او مىكرده و هفت حج با شيخ گذاشته بعد از توقف مكه به سياحت ايران رغبت كرده بمشهد مقدس رفته از آنجا بسمرقند حركت كرده بماند و با امير تيمور ملاقات كرده حكايت بره و پيرهزن كه نذر سيد كرده بود و ناظر امير از او بعنف گرفته مشهور است
نوشتهاند كه سيد چندى به كوه مالكدار از كوهستان سمرقند رفته زمستان سرد به اربعينى برآورده صاحب تاريخ مرقاة الادوار نوشته كه چون سورت سرماى