نيازى هست هرجا هست نازى * نباشد نازى ار نبود نيازى
نگاهى بايد از مجنون در آغاز * كه آيد چشم ليلى بر سر ناز
ز راه نسبت هر روح با روح * درى از آشنائى هست مفتوح
ميان آن دو دل كين در بود باز * بود از آه دايم قاصد راز
اگر عالم همه گردند همدست * گمان اين مبر كآن در توان بست
غرض گر آشنائيهاى جانست * چه غم گر صد بيابان در ميان است
كه مجنون خواه در حى خواه در دشت * به جولانگاه ليلى مىكند گشت
بهاى صحبت جانها به جانها * عجب قفلى است محكم بر زبانها
بود نازك دو طبع اندر زمانه * كه جويند از پى رنجش بهانه
يكى طبع شهان و شهرياران * دگر از گلرخان و گلعذاران
ز طبع زود رنج پادشاهان * مپرس از من بپرس از دادخواهان
ز خوى دين و صلح فتنهسازان * مپرس از من بپرس از بىنيازان
به عشقى گر نباشد يار مشغول * بماند كاروان ناز معزول
چه خسرو جست از شيرين جدائى * معطل ماند شغل دلربائى
بهغايت خاطر شيرين غمين ماند * وزان بىرونقى اندوهگين ماند
ز بىيارى دلى بودش چنان تنگ * كه بودى با در و ديوار در جنگ
دلش در تنگناى سينه خسته * بلب جان در خبر گيرى نشسته
به جاسوسان سپرده راه پرويز * خبردار از شمار گام شبديز
كه گر بر سنگ خوردى نعل شبرنگ * وزان خوردن شرارى جستى از سنگ
هنوز آثار گرمى در شرر بود * كز آن در مجلس شيرين خبر بود
در بيان احوال معاصرين بر سبيل اجمال
[ سلسله شاهرخيه ]
بر رأى معرفتپيراى اصحاب عرفان پوشيده و پنهان نماند كه در ولايت كرمان خاندان بزرگ و دودمان سترگند كه به عظمت شأن و قدمت دودمان معروف و بر نيكى