ماهر غزليات رنگينش شاهد مدعا است و مثنويات نمكينش بر مطلب گواه در ايام شاه طهماسب بن شاه اسماعيل صفوى بوده سالهاى فراوان در يزد سكونت نموده سه كتاب مثنوى گفته در فرهاد و شيرين ، بمثقب فكرت در معانى سفته اما توفيق اتمام نيافته و هم در زمان دولت شاه طهماسب بعالم آخرت شتافته اين چند بيت از مثنوى فرهاد و شيرين نوشته شد
نظم :
الهى سينهاى ده آتش افروز * در آن سينه دلى و آن دل همه سوز
هرآن دل را كه سوزى نيست دل نيست * دل افسرده غير از آب و گل نيست
سخن كز سوز دل تابى ندارد * چكد گر آب ازو آبى ندارد
يكى را ساخت شيرين كار طناز * كه شيرينى تو شيرين ناز كن ناز
يكى را تيشهاى بر سر فرستاد * كه جان مىكن تو فرهادى تو فرهاد
مبادا آنكه او كس را كند خوار * كه خوار او شدن كاريست دشوار
گرت عزت دهد رو ناز مىكن * و گرنه چشم حسرت باز مىكن
يكى ميلست با هر ذره رقاص * كشاند ذره را تا مقصد خاص
رساند گلشنى را با بگلشن * دواند گلخنى را تا به گلخن
همين ميلست كاهن را درآموخت * كه خود را برد بر آهنربا دوخت
برون آورد مجنون را مشوش * بليلى داد زنجيرش كه مىكش
ز گل بربسته با بلبل پروبال * شكسته خار بر جانش كه مىنال
غرض اين ميل چون گردد قوى پى * بشور عشق آيد در رك و پى
اگر صد آب حيوان خورده باشى * چه عشق اندر تو نبوده مرده باشى
و له ايضا
بمجنون گفت روزى عيبجوئى * كه پيدا كن به از ليلى نكوئى
ز حرف عيبجو مجنون برآشفت * در آن آشفتگى خندان شد و گفت
كه گر بر ديدهء مجنون نشينى * به غير از خوبى ليلى نه بينى
تو قد بينى و مجنون جلوه و ناز * تو چشم و او نگاه ناوكانداز