چيست نامش گفت نامش بو الحسن * خيله اشرا گفت ز ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شكل او * يكبهيك را گفت از گيسو و رو
حيلهاى روح او را هم نمود * از صفات و از طريق و جا و بود
چون رسيد آنوقت آن تاريخ خاست * ز آن زمين آن شاه پيدا گشت راست
از عدم پيدا شد و مركب بتاخت * بر سرير تخت نرد ملك باخت
از پس آن سالها آمد پديد * بو الحسن بعد از وفات بايزيد
جمله خوبيهاى او امساك وجود * آنچنان آمد كه شه فرموده بود
اين دو رباعى بشيخ ابو الحسن منسوب است .
رباعى :
اسرار ازل را نه تو دانى و نه من * اين حرف مسمى نه تو خوانى و نه من
هست از پس پرده گفتگوى من و تو * گر پرده برانند نه تو دانى و نه من
رباعى
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم * بىديدنش از گريه نياسايد چشم
ما را ز براى ديدنش بايد چشم * ور دوست نه بيند بچه كار آيد چشم
در زمان خلافت القادر باللّه عباسى در سنه چهارصد و بيست و پنج بجهان جاودانى انتقال نمود .
دامغان
از بلاد قديمه و از مداين عظيمه بوده مدتها است كه رو به خرابى نموده وى در زمين هموار واقع و جوانب اربعهاش چون دل آزادگان واسع است از اقليم چهارم طولش « ع نه » و عرضش « لدك » آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل هوشنگ بن سيامك بن كيومرث آنجا را بنا كرده در زمان دولت عجم و بعد از آن بهغايت معمور بوده مكرر بقتل عام رسيده و بالمره منهدم گرديده اكنون قريب به دو هزار باب خانه آباد و سى پاره قريه مسرت بنياد دارد اهل آنجا عموما از فضائل انسانى و كمالات نفسانى عورند و از فواكه امرودش خوب و نانش مرغوبست