ناكامى ما هست بكام دل دوست * كام دل ما هميشه ناكامى باد
خرقان
دهى است خرم و قريهايست بهجت توام در سه فرسخى شهر بسطام واقع است شمالى آن فىالجمله گرفته و اطرافش واسع است هوايش خوب و آبش مرغوب آن قريه بر سر تلى اتفاق افتاده و در دامن آن باغات مفرح بنياد نهاده است مشتملست بر صد باب خانه شيخ ربانى شيخ ابو الحسن خرقانى همانجاست .
شيخ ابو الحسن على بن جعفر
آن جناب وحيد زمان و قطب دوران بود در رياضت و مجاهده و روش باطن كسى با او برابرى نمىنمود از مريدان ابو العباس آملى است وى امى بود ابا يزيد از ظهور او خبر داده بود چنانچه مولانا رومى در مثنوى ذكر فرموده است .
نظم :
آن شنيدى داستان بايزيد * كه ز حال بو الحسن پيشين شنيد
روزى آن سلطان تقوى مىگذشت * با مريدان جانب صحرا و دشت
بوى خوش آمد مر او را ناگهان * در سواد زرد روى خارقان
هم در آنجا نالهء مشتاق كرد * بوى را از باد استنشاق كرد
بوى خوش را عاشقانه مىكشيد * جان او از باد باده مىچشيد
چون در او آثار مردى شد پديد * يك مريد او از آن دم در رسيد
پس بپرسيدش كه اين احوال خوش * كه برونست از حجاب پنج و شش
گاه سرخ و گاه زرد و گه سفيد * مىشود رويت چه حالست و نويد
مىكشى بوى و به ظاهر نيست گل * پشك از غلت است و از گلزار گل
قطرهاى برريز بر ما ز آن سبو * شمهاى ز آن گلستان بر ما بگو
گفت زينسان بوى يارى مىرسد * كاندرين ده شهريارى مىرسد
بعد چندين سال ميزايد شهى * مىزند بر آسمانها خرگهى
رويش از گلزار حق گلگون بود * از من او اندر مقام افزون بود