اخير فردوسى را در آن درج فرمود .
گذشتم ايا سرور نيكراى * از اين داورى تا به ديگر سراى
رسد لطف يزدان به فرياد من * بمحشر ستاند از او داد من
اتفاقا سلطان روز جمعه به مسجد رفته بود و بيتى كه فردوسى در حين خروج از غزنى بر ديوار مسجد نوشته بود خوانده بسيار متغير و متفكر گرديده چون از مسجد به بارگاه خراميد عريضه محتشم مذكور به نظر او رسيد و از مطالعهء او بسيار متألم و متأثر گشته و از آن دو بيت حزنى در دل سلطان پيدا شده جمعى از مقربان سلطان كه معتقد فردوسى بودند و مدتى مجال سخن نيافته در اين وقت فرصت يافته عرض نمودند كه از حسد حساد ظلمى عنيف به فردوسى رسيده كه تا روز قيامت اين قضيه بدفرجام در زبان خاص و عام مذكور خواهد گرديد و در داستانها به اين حكايت مثل زنند و حمل بر بخل و خست كنند شصت هزار مثقال طلا بر خزينهء شاهى چه زيان مىرساند و هم در آن روز اياز ابيات سابق را به نظر سلطان رسانيد سلطان بهغايت آزرده خاطر و غمناك گرديد و بدان جماعت كه خبث فردوسى كرده بودند كه فى الحقيقة نتيجه و بدى آن بنام و ناموس سلطان برات بود غضب فرموده و حسن ميمندى را بخطابات عنيف مخاطب گردانيد بعد از اذيت و آزار و جنايت بسيار بقتل رسانيد
عاقبت شآمت خبث و بخل و حسد و لجاج كار آن بزرگان را به كجا كشانيد چه حال فردوسى به آن حال عجز و بىسامانى دربهدر و شهر به شهر افتادن كشيد و حسن ميمندى بقتل رسيد خست و حسد و نفاق گريبان عرض و دامان ناموس او را گرفت و سلطان به اين هجو ركيك و شهرت بخست و بخل شنيع كه از امهات رذايل است و بدگوهرى و كماصلى و انواع معايب تا روز قيامت بر زبان خاص و عام افتاد و اين حال منقصت بر رخسارهء حال محمودى نهاد . و همچنين است حال ابراهيم خان ستم بنيان حاكم كرمان بهواسطه محمد حسين خان بدنهاد و ملاباشى اهل فساد كه جمعى از ارباب حال و اصحاب كمال را رنجانيده و آنچه لازمه شرارت نفس و خباثت طبع و دنائت فطرت و نهايت رذالت بود بظهور رسانيده بدين جور و عدوان جمال