كه اكثر آن متضمن بر شكايت و مذمت باشد كه در روزگار از وى يادگار بماند چون ناصر الملك از دولتخواهان سلطان و مردى خيرخواه و صاحب حال بود به فردوسى فرمود كه مذمت و شكايت روش اهل كمال نيست سيما نسبت به پادشاهان و آنچه « 1 » مروض خاطر او بود قولا و فعلا ظاهر نموده مبلغ صد هزار مثقال نقره به دو داده و درخواست كرد كه هيچ سخن در شكايت سلطان نگويد و طريق هجو و مذمت او نپويد فردوسى قبول نموده تردد و تفرقه از ضمير خويش دور كرد و از آنچه گفته بود پشيمانى خورد و اين اشعار « 2 » بگفت
به غزنى مرا گرچه خون شد جگر * ز بيداد آن شاه بيدادگر
كز آن هيچ شد رنج سىسالهام * شنيد آسمان از زمين نالهام
همىخواستم تا فغانها كنم * به گيتى از آن داستانها كنم
بگويم ز مادرش نيز از پدرش * نترسم به غير از خداوند عرش
كنمش آنچنان روسياه از نخست * كه نتواند آن را به هيچ آب شست
چه دشمن نمىداند از دوست باز * بتيغ زبانش كنم پوست باز
و ليكن بفرمودهء محتشم * ندانم كزين پيش چون سر كشم
فرستادم ار گفتهاى داشتم * به نزديك خود هيچ نگذاشتم
اگر باشد اين گفتهها ناصواب * بسوزان به آتش بشويان به آب
گذشتم ايا سرور نيك راى * از اين داورى تا به ديگر سراى
رسد لطف يزدان به فرياد من * بمحشر ستاند از او داد من
بالجمله ناصر الملك او را باعزاز تمام روانه ساخت بنا بر محرميت و گستاخى كه با سلطان داشت عريضهئى نوشت كه عجب از بندگان سلطان كه فردوسى را بعد از سى و پنج سال محنت كه در نظم شاهنامه كشيد و اين چنين طومارى در صفحهء روزگار بنام شهريار يادگار گذاشت بنا بر افساد هر صاحب غرض او را از چنان درگاه بارفعت نوميد داشت و اين قصه را در زبان خاص و عام انداخت و هر قدر عجز و نياز كه از فردوسى مشاهده كرده بود در آن عريضه مسطور ساخت و اين دو بيت
هامش
( 1 ) - نسخه : و آنچه فرمود . . .
( 2 ) - نسخه : و اين اشارات