راست بينى بيست و دو بار بگويد هنگام شمردن نفس را بالا كشد و از شش خوان گذرانيده به هفتم خوان رساند و از كثرت ذكر به جائى رسد كه پندارد نفس مانند فواره مىجهد و هفتم خوان هفت پايه را نامند بدين موجب اول نشستنگاه ، دويم تهىگاه ، سيم ناف ، چهارم دل صنوبرى ، پنجم ناى گلو ، ششم ميان دو ابرو ، هفتم تارك سر ، و ميان سر رسانيدن كار كاملانست و كسى كه نفس بدانجا رساند خليفه خدا گردد .
طريقه ديگر
: بفرمان پير دست از كارهاى بيهوده و افعال ناستوده بردارد و به گوشه خلوت و عزلت قدم نهد و دل را بعالم بالا بندد و بدل يزدان گويد بىحركت زبان و بهر لغت كه خواهد مانند تركى و تازى و غيره رواست .
طريقه ديگر
: تصور پير است در حين ذكر ، هيربدان ايشان مىگويند كه آنچه در حقيقت جامعهء انسانست مجموع كائنات از علوى و سفلى مفصل آنست اگرچه حق سبحانه و تعالى از زمان و مكان معرا و از حلول در اجسام و اتحاد با اجساد مبرا است اما نسبتى ميان يزدان و قلب صنوبرى واقعست بنابراين پيكر پير را بدل گيرد و چنان داند كه حاضر و ناظر است و حقيقت پير را بىچون و چگونه و بىمثل و نمونه داند و از جميع اشكال و الوان و صفت بيرون و منزه شناسد و پيوسته از اين انديشه جدا نشود و از فكر پيكر پير غايب نگردد و همه حواس ظاهرى و باطنى را بر آن گمارد و با وجود اين خيال جميع موجودات را عدم انگارد ، درين حالت لاشك كيفيت غيبيت و بيخودى رخ نمايد و ابواب بىرنگى و بىچگونگى بر روى سالك گشايد جمال يكرنگى و يگانگى ظهور كند و خيال دوئى و دورنگى معدوم گردد بىاختيار نداى لا موجود الا الله از نهادش برآيد و ليس فى الوجود الا الله بسرايد
نظم :
گر گل بود انديشهء تو گل باشى * ور بلبل بىقرار بلبل باشى
تو جزوى و او كل و تو گر روزى چند * انديشه كل خود كنى كل باشى
در حبيب السير مسطور است كه كشتاسب بعد از آنكه صد و بيست سال من حيث الاستقلال شهريار بود بهمن بن اسفنديار را بر اورنك خسروى نشانيده خود منزوى گرديد .