سودمند نيفتاد و شهريار از كمال دلتنگى و آزردگى سر بر بالين راحت ننهاد و از غايت غم و الم چيزى نخورد و شب و روزى با كدورت تمام بسر برد بنابراين غذا و عشاء به پيغمبر خدا نرسيد چون حاجب وظيفه را حاضر گردانيد احوال اسب را نيز بعرض وخشور رسانيد وخشور يزدان بحاجب فرمود كه به خدمت پادشاه عرض كن كه چاره آن باره را من مىنمايم و عقده كار شهريار را مىگشايم روز ديگر پيام وخشور داور را به خسرو دادگر رسانيد خديو زمان از اين خبر خرم شده فرمود كه وخشور را بدرگاه مبارك رسانيد اميد چنانست كه مرا از اين غم و الم برهاند حاجب به خدمت وخشور رسيده عرض كرد كه سلطان خواهان حضور شماست ، وخشور خدا نخست بحمام رفته بدن خويش را پاك و طاهر نموده آنگاه بمجلس شهريار تشريف ارزانى فرمود خسرو ايران وخشور يزدان را نزد خود جاى داده و حقيقت احوال باره را باز نمود و گفت :
تو گر زانكه بىشبهه پيغمبرى * مر اين باره را باصلاح آورى
وخشور يزدان به خديو جهان فرمود كه اگر در چهار كار با من پيمان نمائى چهار دست و پاى اسب را به سلامت مشاهده فرمائى شهريار گفت كه آن چهار كدام است ؟ وخشور فرمود كه در بالين باره تو را آگاه نمايم و عقده ترا در آنجا بگشايم آنگاه همراه پادشاه به پايگاه آمده گفت اى پادشاه زمان بدانكه :
يكى از آن چهار اينست كه زبان را با دل يكى كنى و گواهى دهى كه من فرستادهء يزدانم و يقين دانى كه رسول خداوند جهانم آن شهريار ديندار قبول فرمود آنگاه وخشور إله پيش يزدان ناليده دست خويش بر دست باره ماليد بقدرت إله و معجزهء رسالت پناه يكدست اسب از شكم بيرون آمد شاه و تمامى سپاه وخشور إله را آفرين گفتند وخشور فرمود :
دويم آنكه فرزند ارجمند خود اسفنديار را بگوئى با من پيمان كند كه در تقويت دين و آشكارا كردن آئين كمر بندد اسفنديار عهد نمود آنگاه وخشور دعائى فرمود پاى راست باره از شكم برآمد بعد از آن به خسرو ايران گفت كه :
مطلب سوم آنكه بانوى شهريار به رسالت و نبوت من اقرار آورد بانوى بانوان نيز