مواجب لشكر ندهد يا آنكه بولايت بعيده حواله كند آنگاه خمس آن عايد نگردد در روز نبرد بگريزد يا سر بباد دهد
بيت :
رعيتنوازى و سرلشكرى * نه كاريست بازيچه و سرسرى
صفت علماء
دانا آنست كه از اين و آن و سايه يزدان باخبر بود از پايان امر خويش آگاه شود بهآنچه گويد بر آن كار گذارد و كسى را نادان و جاهل نشمارد هر آنچه گويد به حق گويد و راه مداهنه و رشوت نجويد شريعت بيضا را خوار ندارد و احكام آن را مهمل نگذارد دين بدنياى دون نفروشد و رداى مكر و تزوير نپوشد او را قلب سليم و رأى مستقيم بود وضيع و شريف و قوى و ضعيف نزد او يكسان باشد دل روشن و خاطر چون گلشن او را حاصل شود در پيش ارباب جاه و منصب متملق نگردد و به جهت جاه بدرشاه و وزير نرود بسبب وسعت دستگاه پيش خان و امير ندود و بئس العلماء عند باب الامراء را به كار نبندد در هر دانشى دعوى كند بايد در آن دانا و توانا باشد ، نه آنكه از مبتداء او را خبرى نباشد و خود را نحوى داند و بجز « فعل يفعل » نشنيده باشد و خويش را صرفى خواند و هر بىمعانى زبان بيان گشايد و هر بىنطقى دعوى منطقى نمايد و هر بىكلامى گردن متكلمى افرازد و هر بىفروعى خود را اصولى سازد و هر بو الفضولى خود را فاضلى شمارد و هر بىخبرى خود را اخبارى پندارد و هر مخنثى ادعاى محدثى كند و هر وخيمى لاف حكيمى زند و هر سفيهى فقيهى باشد و هر مقلدى مجتهدى شود و هر بىطهارتى امام جماعتى گردد و هر بىحسى مدرسى بود و هر بوابى خود را نوابى گويد و هر عامى طريق شيخ الاسلامى جويد هر اباضى خود را قاضى شناسد و هر ناشى خود را ملاباشى داند و هر بيطارى خود را طبيبى خواند و هر بدنهادى خود را اعدادى شمارد و هر ريگشمارى خود را رمالى پندارد و هر مدبرى خود را معبرى گويد و هر طبيعى طريق الهى جويد و هر دربهدرى گردن كيمياگرى افرازد و هر كذابى خود را منجمى سازد و هر بىشعورى خود را شاعرى داند و هر فلاحى خود را مساحى خواند و هر سخن ندانى خود را لغتدانى شناسد و هر قبيحى خود