مذكر آن را ظاهر گردانيدهاند مذكر آن موسوم به صلصال و مؤنث بشمار طول هر يك شصت ذرع و عرض آن شانزده ذرع جميع ابدان آن دو صورت را نمودهاند و پشت آنها را به كوه دادهاند كمال صنعت را ظاهر كردهاند در السنة و افواه خلايق « بت » مذكور است و در كتب لغت « بت باميان » مسطور است در زير بتان غاريست طولانى راهش باريك بهغايت ظلمانى آثار عمارت و سكونت در آن غار نبود فقير نهايت آن غار را معلوم نتوانست نمود و حقيقت آن نيز معلوم نگشت .
ولايت باميان مشتملست بر پنج قلعهء گلين بهغايت متين و چهل پاره قريه اصل شهر هزار باب خانوارند اغلب مذهب ابو حنيفه دارند بعضى قراى آن شيعهمذهب و بعضى سكنهاش سادات صحيحالنسبند قريب هزار خانوار در اطرافش مسكن دارند اكثرا شيعه اثنى عشرى و بعضى غالى و قليلى خوارجند ، همگى قطاع الطريق و شيخ نجدى را رفيقند آبش مردم غريب را مسهل قوى است زيرا كه چند فرسخ از روى گياه سقمونيا جاريست معدن فلزات نفيسه ، و نباتات غريبه و عقاقير عجيبه در آن ديار بسيار است
من البدائع
از بدايع روزگار دو چيز در آن ديار مشاهده شد : نخست آنكه طرف غربى آن ولايت به مسافت يك فرسخ تلى است مشهور بتل اژدر و متصل است بجبل طولش قريب بچهل ذرع و عرضش شانزده گام و آخر آن تل دو شاخ گشته مانند سر اژدها و طولش سه ذرع بيشتر و در آن شاخها به مثابه دو چشم چشمهايست آب باريكى از آن چشمها جاريست مسافت ده گام نرفته ريگ مىگردد و ديگر در وسط آن تل شكافى است عرض آن يك ذرع و طولش قريب شش ذرع و عمقش پنج ذرع در نهايت آن شكاف آبى است بسيار قليل بصداى مهيب لفظ يا على از آن مسموع مىگردد سالى چند بار خلق بسيارى جمع شده در آنجا و گوسفند ذبح مىكنند و هر شخصى كه از روى اخلاص بر آن آب خطاب كرده بگويد اى آب تو را بولايت على قسم مىدهم كه بالا بيا ، بامر الهى در مدت نيم ساعت آن آب به جوش و خروش آمده به مثابهاى بلند مىگردد كه دست جمهور خلايق بدان آب مىرسد چون ابتداء حال اين احوال شنيدم افسانه پنداشتم بعد از مشاهده گفتم
وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ . *