تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
نكوهيده و اقوال ناپسنديده پيراسته از سطوت سياستش « 1 » كسى را ياراى اشارت نه و از همت مهابتش احدى را قدرت مكالمت نه بيت :
گهى در تواضع چه اهل سلوك * گهى از تف قهر سوزد ملوك

اسعد بيك

شهرياريست در كشور كمال و شهسواريست در عرصهء جمال كه معنى
إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ
از صورت زيبايش پيدا و حقيقت
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا
از حال جان‌فزايش هويدا رمز
هذا سِحْرٌ مُبِينٌ *
از چشم جادويش آشكارا و آيت
قابَ قَوْسَيْنِ
از طاق ابرويش پديدار
كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ
لعل شكربار اوست و
يَمْشِي سَوِيًّا
سرو خوش‌رفتار اوست ، نقطه لا تنقسم از خال سياهش معلوم و سر دهانش نكته‌ايست موهوم ،
لَيْلَةِ الْقَدْرِ
از زلف مشكينش ظاهر ،
مَطْلَعِ الْفَجْرِ
از لوح جبينش باهر ،
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً
بيان عرفانش ،
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى
دل حق دانش ،
لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ
اشاره بخلق كريم اوست ،
وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ
كنايه از لطف عميم او نظم :
جمله عالم جسم و جان آن نگار * هر چه گويم بيش از آن بود آن نگار برنخيزد از بهار خرمى * تا ابد محبوب‌تر ز و آدمى
آن گوهر يكتا از كان سعيد پاشا است همواره آباء گرام آن عاليمقام ايالت آن ولايت داشتندى و رايت عدل و داد بسپهر صلح و سداد افراشتندى اكنون آن پادشاه كشور سعادت در مسند عزت و جلالت حكمران و كامكار است ، كلمات معرفت سمات از آن واقف رموز تحيت بسيار چنان كه وقتى از اوقات كه اسعد ساعات بود مسود اوراق از آن زبدهء آفاق سؤال نمود كه عشق چيست و محبت را چه معنى است آن طاير قدسى بلبل ناطقه را بدين‌گونه پرواز داد كه عشق آتشى است بىدود و زيانيست بىسود و شبى است بىصباح و قفلى است بىمفتاح راهيست بىپايان و درديست بىدرمان بيت :
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هامش
( 1 ) - نسخه : سطوت ستايش . . .