تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
چه خواجه قصه آخر زمان كرد * به چندين جا از اين معنى بيان كرد ببين اكنون كه كور و كر شبان شد * علوم دين همه بر آسمان شد نمانده در ميانه رفق و آزرم * نمىدارد كسى از جاهلى شرم همه احوال عالم باژگونست * اگر تو عاقلى بنگر كه چونست مرا در دل همىآيد از اين كار * به بندم در ميان خلق زنار دگرباره رسيد الهام از حق * كه بر حكمت مگير از ابلهى دق اگر كناس نبود در ممالك * همه خلق اوفتند اندر مهالك بود جنسيت آخر علت ضم * چنين آمد جهان و اللّه اعلم ولى از صحبت نااهل بگريز * عبادت خواهى از عادت بپرهيز هر آن‌كس كو بمرد و چون ملك شد * چه روح اللّه بر چهارم فلك شد ببحر نيستى هر كو فروشد * فلا انساب نقد وقت او شد هر آن نسبت كه پيدا شد ز شهوت * ندارد حاصلى جز كبر و نخوت چه شهوت در ميانه كارگر شد * يكى مادر شد و ديگر پدر شد نمىگويم كه مادر يا پدر كيست * كه با ايشان به حرمت بايدت زيست نهاده ناقصى را نام خواهر * حسودى را لقب كرده برادر عدوى خويش را فرزند خوانى * ز خود بيگانه خويشاوند خوانى مرا بارى بگو تا خال و عم چيست * در ايشان حاصلى جز درد و غم چيست رفيقانى كه با تو در طريقند * پى هزل اى برادر هم رفيقند به مردى وارهان خود را چو مردان * و ليكن حق كس ضايع مگردان ز شرع ار يك دقيقه ماند مهمل * شوى در هر دو كون از دين معطل حقوق شرع را زنهار مگذار * و ليكن خويشتن را هم نگهدار به باطن نفس ما چون هست كافر * مشو راضى بدين اسلام ظاهر ز نو هر لحظه ايمان تازه گردان * مسلمان شو مسلمان شو مسلمان