چه خواجه قصه آخر زمان كرد * به چندين جا از اين معنى بيان كرد
ببين اكنون كه كور و كر شبان شد * علوم دين همه بر آسمان شد
نمانده در ميانه رفق و آزرم * نمىدارد كسى از جاهلى شرم
همه احوال عالم باژگونست * اگر تو عاقلى بنگر كه چونست
مرا در دل همىآيد از اين كار * به بندم در ميان خلق زنار
دگرباره رسيد الهام از حق * كه بر حكمت مگير از ابلهى دق
اگر كناس نبود در ممالك * همه خلق اوفتند اندر مهالك
بود جنسيت آخر علت ضم * چنين آمد جهان و اللّه اعلم
ولى از صحبت نااهل بگريز * عبادت خواهى از عادت بپرهيز
هر آنكس كو بمرد و چون ملك شد * چه روح اللّه بر چهارم فلك شد
ببحر نيستى هر كو فروشد * فلا انساب نقد وقت او شد
هر آن نسبت كه پيدا شد ز شهوت * ندارد حاصلى جز كبر و نخوت
چه شهوت در ميانه كارگر شد * يكى مادر شد و ديگر پدر شد
نمىگويم كه مادر يا پدر كيست * كه با ايشان به حرمت بايدت زيست
نهاده ناقصى را نام خواهر * حسودى را لقب كرده برادر
عدوى خويش را فرزند خوانى * ز خود بيگانه خويشاوند خوانى
مرا بارى بگو تا خال و عم چيست * در ايشان حاصلى جز درد و غم چيست
رفيقانى كه با تو در طريقند * پى هزل اى برادر هم رفيقند
به مردى وارهان خود را چو مردان * و ليكن حق كس ضايع مگردان
ز شرع ار يك دقيقه ماند مهمل * شوى در هر دو كون از دين معطل
حقوق شرع را زنهار مگذار * و ليكن خويشتن را هم نگهدار
به باطن نفس ما چون هست كافر * مشو راضى بدين اسلام ظاهر
ز نو هر لحظه ايمان تازه گردان * مسلمان شو مسلمان شو مسلمان
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٩٢