خرد را نيست تاب نور آن روى * برو از بهر او چشم دگر جوى
دو چشم فلسفى چون هست احول * ز وحدت ديدن او باشد معطل
ز نابينائى آمد راه تشبيه * ز يك چشمى است ادراكات تنزيه
تناسخ ز آن سبب شد كفر و باطل * كه آن از تنك چشمى گشت حاصل
چه آنكه بىنصيب از هر كمال است * كسى كو را طريق اعتزالست
كلامى كو ندارد ذوق توحيد * به تاريكى در است از عين تقليد
رمد دارد دو چشم اهل ظاهر * كه از ظاهر نه بيند جز مظاهر
از او هر چه بگفتند از كموبيش * نشانى دادهاند از منزل خويش
منزه ذاتش از چند و چه و چون * تعالى شانه عما يقولون
نظر كردم بديدم اصل هر كار * نشان وحدت آمد عقد زنار
ميان بربند چون مردان به مردى * درآ در زمرهء اوفوا بعهدى
به رخش علم و چوگان عبادت * ز ميدان در ربا گوى سعادت
تو را از بهر اين كار آفريدند * اگرچه خلق بسيار آفريدند
رها كن ترهات و شطح و طامات * خيال خلوت و نور و كرامات
كرامات تو اندر حقپرستى است * جز اين كبر و ريا و عجب و هستى است
كرامات تو گر در خودنمائى است * تو فرعونى و اين دعوى خدائى است
كسى را هست با حق آشنائى * نيايد هرگز از وى خودنمائى
همه روى تو با خلق است زنهار * مكن خود را در اين علت گرفتار
چه با عامه نشينى مسخ گردى * چه جاى مسخ يكره فسخ گردى
مبادا هيچ با عامت سروكار * كه از فطرت شوى ناگه نگونسار
تلف كردى بهر زه نازنين عمر * نگوئى در چه كار است اينچنين عمر
فتاده سرورى اكنون بجهال * از اين گشتند مردم جمله بدحال
نگر دجال اعور تا چگونه * فرستاده است در عالم نمونه
نمونه باز بين اى مرد حساس * خر او را دان كه نامش هست جساس
خر او را بين همه در شكر آن خر * شده از جهل پيشآهنگ آن خر
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٩١