حلال نيست جدا از تو ميگسارى و مستى * به خاك ريزمت اى مى كه بى حريف حرامى
حرام نيست مى از پختگان عشق و ليكن * بسوختم من و صهبا هنوز گفت كه خامى
[ 18 ]
امروز گه به ما نظر تيز مىكنى * گاهى نظر به خنجر خونريز مىكنى
گه بشكنى به چهره و گه افكنى بدوش * بس فتنهها ز موى دلاويز مىكنى
آرام دل ز عاقل و فرزانه مىبرى * تاراج دين ز عابد شب خيز مىكنى « 1 » بگذار جوى شير به شيرين و كوهكن
تو جوى خون ز ديده پرويز مىكنى
[ 19 ]
ساغر خون ماست به اندازه نوش كن * اين جام باده نيست كه لبريز مىكنى « 2 » مها ز طرّه مشكين به رخ نقاب انداز
بپوش روى و جهانى به اضطراب انداز
هامش
( 1 ) - ت : - آرام . . . مىكنى
( 2 ) ش : - ساغر . . . مىكنى