آدميّت نه به بالاى خوش و روى نكوست * خوى انسانيت ار نيست همان جانورى
آصف اندوخت بسى مال ولى هيچ نبرد * تو ببخشاى كه اندوخته با خود نبرى
مزد طاعت طلبى سوى جماعت بگراى * تا ضمانت كندت شيخ بدين معتبرى
دوش از پير مغان راه سعادت جستم * گفت مى نوش و بياساى در آن بىخبرى
ديد صهبا خط سبزش به رخ و با خود گفت * استيعذ اللّه از اين فتنه دور قمرى « 1 »
هامش
( 1 ) - اين غزل در نسخهء « ت » نيست / نيز بنگريد : تاريخ شهرضا / 276 .