[ گويند كه من بر كف در راه تو سر دارم ]
گويند كه من بر كف در راه تو سر دارم * از سر بسرت گر خود عمريست خبر دارم
عرض سر و جان كردن باشد عجب از عاشق * هست از سر و ننگ آن خاكى كه بسر دارم
هيچ از دهنت رمزى با كس نتوانم گفت * با آنكه بهر موئى تقرير دگر دارم
آن دست كه مىبودم بر گردن و گيسويت * هجر تو چنانم كرد كاكنون بكمر دارم
طوفانى بحر عشق من دانم و دل زيرا * از موج غمت هردم صد زير و زبر دارم
هرگز نشوم ديگر پابند قيامتها * تا قامت و رفتارت در مد نظر دارم
لعل لب نوشينت آمد به سخن يادم * اين شيوهء شيرين را ز آن تنگ شكر دارم
من دلق ريائى را در ميكدهها شستم * سوداى تصوف را با دامن تر دارم
بالاى بلندت كرد چندانكه زمين گيرم * زان شاخ صنوبر باز اميد ثمر دارم
انديشهء آغوشت مىكرد صفى وقتى * سوداى جوانى را پيرانه بسر دارم
[ ما كعبه بجز كوى خرابات نكرديم ]
ما كعبه بجز كوى خرابات نكرديم * جز ابروى او قبلهء حاجات نكرديم