ما و عجز بينوائى يار و استغنا و ناز * تا به استغناى او با بينوائى چون كنم
پيش شمع روى او پروانهسان مىسوخت جان * در شبان وصل تا روز جدائى چون كنم
نالههاى عاشقى آيد ز هر بندم چو نى * گوش جان بر نغمهء چنگى و نائى چون كنم
گر نيايد بر بهاى بادهام روزى به كار * خرقه و سجاده را در تنگنائى چون كنم
دلق و تسبيحم به مى شد رهن در كوى مغان * با چنين تردامنيها پارسائى چون كنم
توبه و تقوى سزاوار است بهر شيخ شهر * من كه رند و عاشقم كار ريائى چون كنم
عاشقان را دل ز كبر و كبريائى رسته است * كبرياى عشق بينم كبريائى چون كنم
دل شكست از زلف يارم پر ز غم ساغر ز سنگ * استخوان ديگر نگيرد موميائى چون كنم
بندهء عشقم نخوانم بعد ازين فرمان عقل * از خدائى رسته باشم كدخدائى چون كنم
ناصحم گويد صفى مى نوش و از زاهد بپوش * من به صفوت زادهام اين بىصفائى چون كنم
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 40
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٤٠