نه آدم است آنكه او ندارد از دل خبر * دل آن بود كز كدر چو خور منزه شود
در آزمون خلقتى نبود به ز آگهى * دلى كه از آدم است ز آدم آگه شود
هزار دل در صفا يكى نشد آينه * كه در وى از مردمى ظهور الله شود
خمش كه در راه عشق زباندرازى خطاست * زبان معنى طلب ز گفت كوته شود
[ در كوى تو يك لحظه اقامت نتوان كرد ]
در كوى تو يكلحظه اقامت نتوان كرد * و انديشهء رفتن به سلامت نتوان كرد
نسبت به مه آن طلعت نيكو نتوان داد * تشبيه بسرو آن قد و قامت نتوان كرد
جز چشم ترا فتنهء جادو نتوان گفت * جز لعل تو برهان كرامت نتوان كرد
موئى ز ميانت بتصور نتوان يافت * تعيين دهانت به علامت نتوان كرد
آراست قد ار سرو به بالاى تو حرفيست * رفتار ترا تا به قيامت نتوان كرد
شد خاك چو سر بر سر سوداى تو ديگر * ترك غم عشقت به ملامت نتوان كرد
شد عمر صفى جمله بعصيان و اسف صرف * جبران وى الا به ندامت نتوان كرد