روزم همه شد شام و نيامد سحرى مست * با او چه توان كرد كه مخمور شبانه است
اين شكوه ز بخت است و ز دورى نه ز دلدار * كو در همه آفاق باخلاق يگانه است
گر چشم سوى گوشهنشينان نكند باز * بدعهدى از او نيست كه از دور زمانه است
اين سخت كمانى هم اگر زان خم ابروست * بر تير قضا هم دل درويش نشانه است
بگشاى ميان بهر كنارم كه به مويت * گر هيچ صفى يكسر موئى به ميانه است
از رنج مگو با من شوريده كه دانى * ديدن نتوانم كه به گيسوى تو شانه است
تو سوسن آزادى و من پيش تو خاموش * اين نيست زبان كآتش عشقم به زبانه است
رفتيم و رسيديم ز هر بحر بساحل * غير از يم عشق تو كه بيرون ز كرانه است
چون چنگ خروشد دلم اندر سر پيرى * كان تازهجوانش بنوازد كه چغانه است
[ از حسرت لعلى كه در او آب حياتست ]
از حسرت لعلى كه در او آب حياتست * مرديم و بسى عقل در اين واقعه ماتست
بر چشمهء حيوان دلم از زلف تو پى برد * با لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست