[ بر نثار يار جان اندك بود درويش را ]
زاهدان از ياد جنت مست و ما از عشق يار * هركسى در بوتهء سنجد عيار خويش را
تير مژگانت صفى را بر نشان افكند و خست * بازگير از خاك چو افكندى شكار خويش را
بر نثار يار جان اندك بود درويش را * خاصه گر بيند بكام آن ماه مهرانديش را
هست معذور ار چو ما زاهد نشد بيدين و دل * چون نديد است او بتاب آن زلف كافر كيش را
واعظ ار مىديد آن گيسوى مشكين روى دوش * ميفكندى پشت گوش افسانههاى پيش را
يار اگر باشد به مهر از جور اغيارم چه باك * با لب نوشين او منتپذيرم نيش را
عاشقان را مرهمى خوشتر ز لعل يار نيست * ور كه او بازو كند مرهم نخواهم ريش را
شد صفى بيگانه هم از غير و هم از خويشتن * زان نه او بيگانه را شنعت زند نه خويش را
ترك عقل ذو فنون كرديم ما * خويش در عشق آزمون كرديم ما
بند رهرو بود چون عقل و جنون
[ ترك عقل ذوفنون كرديم ما ]
ترك اين عقل و جنون كرديم ما * خانه را پرداختيم از هست و نيست
غير يار از دل برون كرديم ما