[ دل نداد از دست يك مو زلف يار خويش را ]
بشكست و فروكوفت چو در هاون تسليم * بر باد فنا داد فلك سودهء ما را
بود از كرم پير خرابات اگر داد * صد گونه عطا خدمت بيهودهء ما را
اى شيخ مبر وقت خود از وعدهء معدوم * در ميكده بين نعمت موجودهء ما را
رفتيم تهىدست به ميخانه كه كردند * پيمودهتر اين ساغر پيمودهء ما را
افزود بما پير مغان زاهد اگر كاست * هرگز نتوان كاستن افزودهء ما را
مىگفت صفى بر در ميخانه كه از عشق * معمار ازل ريخته شالودهء ما را
دل نداد از دست يك مو زلف يار خويش را * تا سيه كرد از كشاكش روزگار خويش را
اختيارى بهر عاشق نيست در فرمان عشق * تا قلم بكشيم بر سر اختيار خويش را
گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار * نشكنم جز با همان ساغر خمار خويش را
خواهم اندر خيل جانبازان نيارندم بنام * بينم اندك چون به راه او نثار خويش را
بىقرار آن زلف مشكين را هرآن بيند بدوش * مىدهد بر بىقرارىها قرار خويش را