[ شستند به مى خرقهء آلودهء ما را ]
تا رو نهادم از غم عشقت به كوه و دشت * شستى ز روى سيل سرشكم غبارها
چون مىزدم بوادى سرگشتگى قدم * يارا نبود سركشى از زخم خارها
در سوزش فراق تو هر شام تا سحر * بد موى بر تنم همه چون نيش مارها
بيرون دلى ز حلقهء زلفت يكى كجاست * كارى به دام و بنديش آسان به تارها
مانا به وعدهء تو هنوزم اميدوار * چشم ارچه شد سفيد همى ز انتظارها
آنكس كه شد ز نرگس مستت غرابهنوش * مى نشكند ز ساغر و جامش خمارها
خط بر دميده گرد رخت يا كشيدهاند * بر باغ گل ز سبزهء ريحان حصارها
با طلعت تو فارغم از باغ و گل كه هست * شرمنده پيش روى بديعت بهارها
رفت آنچه بود جز غم روى تو در نظر * ما را بس است ياد تو از يادگارها
داند كمال شعر كجا هر مكدرى * شعر صفى است آيت صفوت شعارها
شستند به مى خرقه آلودهء ما را * كردند منزه ز دغل دودهء ما را