رنجاندن خلق و رنجشت از طمع است * بگذر ز طمع كه اين به است از صد گنج
*
گويم سخنى نه از ره نفس و مزاج * خود را نه به كس كساد بنما نه رواج
كوبندت اگر خرابهء از پس گنج * باش و كمرآباد بده تن بخراج
*
زان پيش كه منهدم شود كاخ مزاج * كن نفس خود از سراى تركيب اخراج
تا نگذرى از كمان افلاك چو تير * بر تير بلاى دهر باشى آماج
*
صوفى كه فكند از تن و سر خرقه و تاج * بازار اناالحقش به حق يافت رواج
تن بر سر دار خودنمائى است مبر * شو پنبهء عشق را نهانى حلاج
*
يا رب به نبى خديو ملك و معراج * يا رب بعلى كه ز انما دارد تاج