يغماى نگاه بين كه آن دلبر شوخ * چيزى نگذاشت ديگر از بهر شيوخ
عقل و دل و دين بجمله شد غارت * علم و عمل از اشاره شد منسوخ
*
اى آنكه بجز توام پناهى نبود * وز حادثهام گريزگاهى نبود
بيچارگيم ببين و راهى بنما * اكنون كه گشايشى ز راهى نبود
*
ما را سر ملك و فكر شاهى نبود * با خصم بناى دادخواهى نبود
شد جامهء ما بخم الفقر سواد * رنگى بجهان پس از سياهى نبود
*
زين منزل جسم عاقبت نقل بود * وين ديده شود نه قصه و نقل بود
جائى كه به زور نى به دلخواه برند * بىترس كسى رود كه بىعقل بود
*
بر ما اگر ابلهى به ناگاه زند * خود را بغلط به تير اللّه زند