اختصاصش ز هركسى است چنانك * ذوق عشق از خمار بذر البنج
*
مگر گذشت ز هجرت هزار و سيصد و پنج * كه درگذشت و جهان را گذاشت باقر خان
شب چهاردهم از جمادى الاولى * چهارده شبه ماهى به خاك شد پنهان
كم از چهل بد عمرش ولى بعقل و ادب * هزار قرن فزون ديده بود از دوران
ز بس پر است جهان از نمود او همه جاى * بدل نمىدهدم ره كه رفته او ز جهان
بسوخت بر پدر پير بيش از آن دل خلق * كه ديده گمشده فرزند و سوخت در كنعان
شد استوار كه داغ جوان بشاه شهيد * چه كرده بود كه مرهم شديش زخم سنان
كسى ز حال صفى آگه است در غم او * كه ديده مرگ برادر به چشم و داغ جوان
بجاست از پى تاريخ او كه گفته خرد * رسيد طاير حق قرب آشيانهء جان
*
صهر شاهنشه ظهير الدوله كوست * با فقير از همدمى چون لحم و پوست