تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
وى مرا آمد بشوق و ابتهاج * كه بنائى كرده‌ام اندر عراج خواهم اول تو در آن محكم بنا * شاه را گوئى ز صدق دل دعا مىشدم آنجا روان در وقت عصر * زان مبارك‌تر نديدم كاخ و قصر شب گذشت و صبحگاهى كآفتاب * گشت طالع خفتم و ديدم بخواب پير رحمت را كه از آن روى و چهر * كسب نور وضوء كردى ماه و مهر بين ما حائل يكى آئينه بود * در پس آن پير روشن سينه بود خواستم تا بشكنم آئينه را * تازه سازم بيعت ديرينه را گفت مشكن كاين زجاجه جسم تست * بايد اين تا وقت خود باشد درست گفتم از تن چيست حاصل چونكه تن * گشت حايل در ميان يار و من گفت از تأثير تن باشد يك آن * كاينچنين تفسير آيد در بيان حق به من تبريك آن گويد مدام * چشم و جانم روشن است از آن كلام