تو مقصودى ز الفاظ و عبارات * نه اين نظم مسجع يا مقفا
مكرر شد در اين نظم ار قوافى * مكرر بود هم لطف تو با ما
مكرر دادى از خوفم رهائى * مكرر دارم از عفوت تمنا
نباشد حرفى از نعت تو خارج * قوافى گر الف باشد وگر يا
خداوندا بزهر او به سبطين * بسجاد به اولاد و به ابنا
همه عيبم به ستارى بپوشان * همه جرمم به غفارى ببخشا
بر باد داد زلف مجعد را * دربند كرد عقل مجرد را
گر پى برى بلعل روانبخشش * باور كنى حيات مؤبد را
دارد دهان و ليك نشان از وى * يابد كسى كه هيچ كند خود را
هستش ميان ز هستى گر يك مو * جوئى كناره يا بى آن حد را
دو طرهاش به عين پريشانى * يكتا كند خيال مردد را
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٨٦