به هست خويش ديمومى و دائم * بذات خويش قيومى و بر پا
نه با قدس تو زيبد زن نه فرزند * نه در بود توام شايد نه اما
ز هر عيبى و هر نقصى مقدس * ز هر حمدى و هر نعتى معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوك * كمال رب نداند عبد اصلا
مرا انديشهء لا و نعم نيست * بعبد آن كن كه مىزيبد ز مولى
زهى حسن و زهى عقل و زهى شرم * چنين كردش بذات خود شناسا
سخن ز اصل حيات ما سوى بود * كه با زهرا چه نسبت دارد اينجا
به آب احياى نفس ما خلق كرد * كنون بر ضبط معنى شو مهيا
خود انهار وجودى اين چهارند * كه موجودات را هستند مبنى
يكى تعبير از ذات وجود است * كه از شرست و بىشرطى مبرا
هويت خواند او را مرد عارف * مر اين در اصطلاح ماست مجرى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٧٩