ز فيض او بهم گشتند مربوط * وجودى چندى چون عقد ثريا
ميان حسن و عشق او بود دلال * كه عالم گشت از او پرشور و سودا
يكى تأويل ديگر بشنو از من * كه گويم با تو بىفكر و مدارا
ز جوى زنجبيل و نهر كوثر * ز كافور و ز تسنيم مصفا
كه بد كابين آن نور مطهر * كه شد مهر بتول آن در بيضا
بود تسنيم آيات نبوت * كه امكان را نمود اوست مبنى
ز كوثر قصد ما باشد ولايت * كه اشيا را بود سر سويدا
مراد از زنجبيل آن جذب عشقست * كز ان هر جز و بر كل است پويا
اگر گرمى نبود از عشق بر تن * بهم كى مختلط مىگشت اعضا
ز كافورم غرض سكن مزاج است * كه تسكين زان برودت يافت اجزا
نبود ار اين برودت گرمى عشق * جهان را سوخت يكدم بىمحابا
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٨١