تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
اين‌قدر دان گر تو صاحب مدركى * نيست پيدا از هزاران جز يكى گر كنى شك بند پندارت كنم * شب گذشت اى بلبل آشفته‌حال روى گل بين درگذر از قيل و قال * باش حيران يك‌زمانم بر جمال شو چو طوطى در پس آئينه لال * تا بمدح خود شكرخوارت كنم

[ تا شد دلم شكستهء آن زلف عنبرين ]

تا شد دلم شكستهء آن زلف عنبرين * برداشتم درست دل از عقل و جان و دين سودا بد آنچه در سر شوريده شد مكين * در هركجا ز حلقهء ديوانگان بر اين افسانه گشت قصهء حال من عمين * گمگشتهء مراست كه او را دل است نام بودش هميشه در شكن طرهء مقام * روزى اسير سلسلهء گشت و هين مدام مىجويمش ز نام كجا در هزار دام * مىپرسمش ز حال كجا در هزار چين دارد هزار گوشه در آن طره دل درنگ * زين كرده سخت بر من ديوانه كار تنگ از چارسو به گردنم افكنده پا لهنگ * گاهى كشد به رومم و گاهى كشد به زنگ