اينقدر دان گر تو صاحب مدركى * نيست پيدا از هزاران جز يكى
گر كنى شك بند پندارت كنم * شب گذشت اى بلبل آشفتهحال
روى گل بين درگذر از قيل و قال * باش حيران يكزمانم بر جمال
شو چو طوطى در پس آئينه لال * تا بمدح خود شكرخوارت كنم
[ تا شد دلم شكستهء آن زلف عنبرين ]
تا شد دلم شكستهء آن زلف عنبرين * برداشتم درست دل از عقل و جان و دين
سودا بد آنچه در سر شوريده شد مكين * در هركجا ز حلقهء ديوانگان بر اين
افسانه گشت قصهء حال من عمين * گمگشتهء مراست كه او را دل است نام
بودش هميشه در شكن طرهء مقام * روزى اسير سلسلهء گشت و هين مدام
مىجويمش ز نام كجا در هزار دام * مىپرسمش ز حال كجا در هزار چين
دارد هزار گوشه در آن طره دل درنگ * زين كرده سخت بر من ديوانه كار تنگ
از چارسو به گردنم افكنده پا لهنگ * گاهى كشد به رومم و گاهى كشد به زنگ