به روش خيزد از لعلش گوهرها * به سخن ريزد از لعلش شكرها
به كفش باشد چون گوئى اين گردون * دهدت بازى چند ار بوى افلاطون
نبود چيزى پيشش خرد و قانون * نتوان بردن جانى ز كفش بيرون
جان كم ار گيرى پيشش كندت افزون * بنهد منت وز كس نشود ممنون
آنقدر چابك و پرمايه و حرف افكن * همه باشندش در فهم سخن كودن
پيش او باشد چندان كه سخن روشن * ننهد وزنى بر گفته و بر گفتن
بجوى گيرد نه دانه و نه خرمن * بل گذارد به سخن جرمت بر گردن
بچه اندازه تو اى شوخ زبردستى * كه ببردى دل و بر گيسو پيوستى
نشدم آگه كى بردى و كى بستى * همچو هشيارى كآيد بسر مستى
در ره دل به كدامين سو بنشستى * كه نديدت كس بادامى يا شستى
گفته بودندم اى مه كه تو عيارى * كله مردم از سر همه بردارى
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص١٢١