عقل در كار عشق نادان است * هرچه كت گويد آن مكن آن كن
چند سندان زنى به درگه دوست * بارى از كله كار سندان كن
در وصل ار بروت نگشايند * ديده مسمار باب هجران كن
آب و جاروب آستان ورا * ز اشك چشمان و موى مژگان كن
دل غمديده را به مجمع فكر * بند آن طرهء پريشان كن
بنشين بر سمند گردون تاز * چرخ را گرد سم يكران كن
خوش ز سم كميت عرش نورد * منشق اى جان حجاب امكان كن
از تكاپوى رخش دريائى * لامكان را غبار ميدان كن
عشق از ايمان و كفر بيرونست * دل مبرا ز كفر و ايمان كن
تا شوى ايمن از وساوس نفس * اين سخن نقش خاتم جان كن
كه در اشيا ظهور اوست عيان * غيره كل من عليها فان
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٦٨