در حقيقت چو بنگرى بوجود * وحدتى نيست غير وحدت عشق
اين ظهورات مختلف كه بود * نقش بر پردهء مشيت عشق
هست هريك به اختلاف صور * متعلق بكلك قدرت عشق
فاش گويم كسى بدار وجود * نيست موجود غير حضرت عشق
آرى آرى به غير هستى عشق * هستيى كى گذاشت غيرت عشق
در ازل كشتزار هستى غير * سوخت يكباره برق سطوت عشق
مىرسد اين ندا به گوش دلم * هردم از عالم هويت عشق
كه در اشيا ظهور اوست عيان * غيره كل من عليها فان
اى دل آهنگ كوى جانان كن * ترك سر اندرين ره از جان كن
دفتر صلح و جنگ درهم پيچ * خانهء نام و ننگ ويران كن
جبههء خويش را در اين ميدان * ميخ نعل سمند سلطان كن
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
ص٦٧