نزد تجلّى علم لدنّى ؛ يعنى علم حقّ كه ازلى است .
( فناى ) « صرف » ؛ يعنى خالص از شوب تلوين تا ظاهر شود اين علوم وقتى ؛ پس بگردد حجاب بر علم لدنّى حقّ .
بلكه نمىداند هميشه مگر به علم حقّ كه عالم مطلق است هميشه ؛ پس مىباشد فناى شهود او در شهود حقّ ، مثل فناى شاهد در مشهود حقّ از روى عين .
و أمّا
جمع الوجود :
فهو تلاشي نهاية الاتّصال في عين الوجود محقا .
يعنى : ( امّا « جمع وجود » پس او ) فانى شدن نهايت اتّصال مذكور است در درجهء ثالثه از باب اتّصال ، به قول خودش كه : « ادراك كرده نمىشود از او نعتى ، و نه مقدارى مگر اسمى معار ، و نظرى مشار اليه . »
« در عين وجود » مذكور در باب وجود ، به قول خودش كه : « وجود حقّ ، وجود عين است مقتطع از مساغ اشارت » .
« محقا » « 1 » [ يعنى ] ( فانىشدنى و ) لا شىء محضى .
و أمّا
جمع العين :
فهو تلاشي كلّ ما تقلّه « 2 » الإشارة في ذات الحقّ حقّا .
يعنى : ( « امّا جمع عين » پس او ) فانى شدن چيزى است كه حمل مىكند او را اشارت ؛ يعنى شهود احديت صرفه « ذاتها بذاتها » با « 3 » انتفاى اشارات و اعتبارات ، و كلّ آنچه شمّ كرده مىشود از او رايحهء تعدّد اعتبارى در عين احديت حقيقة .
و قول او كه : « حقّا » صفت مصدر محذوف است ؛ يعنى تلاشى كلّ آنچه حمل مىكند او را اشارت در ذات حقّ تلاشى حقّى ؛ يعنى تلاشى به حقيقت .
هامش
( 1 ) . اصل : - محقّا .
( 2 ) . اصل : يقله .
( 3 ) . اصل : به .