از جملهء صفات ؛ پس متحيّر مىشود در عين ذات وراى اين سبحات ميان جلال و جمال ؛ پس نمىداند آنكه او است يا غير او .
« نه حيرت شبهه « 1 » » در آنكه مشاهد حقّ است ، « بلكه حيرت در مشاهدهء نور عزّت ؛ » يعنى نور سبحات جلال محتجب در خلف او جمال وجه كريم او در حضرت عزّت ، چرا كه عزّت تمنّع و احتجاب است از اغيار به حكم غيرت . آيا نمىبينى كه ابليس قسم ياد كرد به عزّت به مقتضاى مقامش كه او احتجاب است ؟ « 2 » .
« و چيزى كه مىباشد به حقّ ، خالى نمىباشد از صحّتى . » چرا كه او فانى شده است از عين خود و رسم خود بالكلّيه تا آنكه موجود شده است به وجود حقّانى در مقام بقاى به حقّ ؛ پس مىباشد صحيح الشهود و حقيقى الوجود .
« و ترسيده نمىشود بر او از نقيصهاى . » از جهت فناى صفات او - در حالت سكر - در صفات حقّ ، و او مقام مطّلعات است ؛ پس تمام شد كمال او به كمالات صفاتى كه او سبحات جلال است ؛ پس باقى نمىماند بر او چيزى از نقايص صفات او .
و متعاور و متداول نمىشود و فرانمىگيرد او را « علّتى » از جهت انتفاى بقيّهء رسم او نزد صحو ، به رفع حجب صفات و كشف او از وجه ذات ، و بروز واحد قهّار از حجاب عزّت ، تا لطف كند به او به رحمت احيا در مقام بقاى بعد از فنا ، و بپوشاند او را به نور وجود خود ؛ به درستى كه او عزيز و غفّار است .
و الصحو من منازل الحياة ، و أودية الجمع ، و لوائح الوجود .
به درستى كه مىباشد « صحو از منازل حيات » . از جهت آنكه صحو به حقّ است ، و حيات نمىباشد مگر به حقّ ؛ پس به درستى كه حيات عين وجود اوست ؛ پس
هامش
( 1 ) . اصل : شبه .
( 2 ) . آيهء :قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ[ ص / 82 ] به اين معنا اشاره دارد .