و الصحو مقام صاعد عن الانتظار ، مغن عن الطلب ، طاهر من الحرج ؛ فإنّ السكر إنّما هو في الحقّ ، و الصحو إنّما هو بالحقّ ، و كلّ ما كان في عين الحقّ لم يخل من حيرة - لا حيرة الشبهة ، بل الحيرة في مشاهدة نور العزّة - « 1 » و « 2 » ما كان بالحقّ لم يخل من صحّة ، و لم يخف عليه من نقيصة ، و لم يتعاوره علّة .
يعنى : « صحو » مقامى است صاعد از انتظار ؛ يعنى عالى است از او ؛ چرا كه « صحو » مقام شهود تامّ و تمكّن در حضرت جمع و شهود است ؛ پس نيست فوق او مقامى كه انتظار ببرد او را مشاهدهكننده ؛ چرا كه او در اعلاى مقامات است .
« و بىنياز است از طلب . » چرا كه طلب بعد از وصول و كمال تامّ مقتضى فراق و انحطاط است به سوى نقصان ؛ و از اين جهت است كه گفته شده است كه : « سالك اگر ساكن شود ، هلاك مىشود ؛ و عارف اگر حركت كند ، هلاك مىشود . »
( و ) « طاهر است از حرج ؛ » يعنى پاكيزه است از هر ضيق و تنگىاى ؛ چرا كه او بتحقيق كه ظفر يافته است به مطلوب و فايز شده است به محبوب ، و يافته است چيزى را كه او فوق هر مرام و مطلوب است ، و مندرج است در تحت او هر مرتبهاى و مقامى ؛ پس او در سعتى است از عيش و راحتى مدام .
« پس به درستى كه سكر نمىباشد مگر در حقّ ؛ » يعنى در تجلّيات صفات و اسما و در محبّت ذات در خلف پردهء رقيق .
« و صحو نمىباشد مگر به حقّ » بعد از كشف سبحات جلال و شهود انوار جمال .
« و هر چيزى كه بوده باشد در عين حقّتعالى ، خالى نمىباشد از حيرتى ؛ » يعنى هر چيزى كه بوده باشد در عين حقّ مرتدى به رداى نور عزّت و از خلف سبحات جلال ، خالى نمىباشد از حيرتى ؛ از براى وجود بقيّهء سالك در حضرت واحديت اسمائيه ؛ و حضرت اسما عين ذات محتجب است به انوار صفات ؛ پس متنوّر مىشود انّيت سالك در اين حضرت « 3 » به انوار تجلّيات صفات ؛ پس مىگردد عين او
هامش
( 1 ) . اصل : - لا حيرة . . . العزّة .
( 2 ) . اصل : + كلّ .
( 3 ) . اصل : حيرت .