كشف ذات ، به سوى حضرت ذاتيهء احديت ، به ترقّى روح به سوى مقام خفىّ ، و قلب به سوى مقام روح ؛ پس باقى نمىماند كثرت اسمائيه در شهود او وجه حقّ ذو الجمال را به ارتفاع حجب جلال ؛ پس مستغرق مىشود اشارات در كشف ذات .
چرا كه اشارات از طرف عبد ، اظهار است به وجود علّت ، گويا كه او مىگويد كه : « يا جميل ، يا جليل ، يا لطيف ، يا قهّار » به لسان اشارت ؛ و از جانب حقّ ندايى است بر رأس عبد به لسان اشارت اسمائيه : « يا عبدى » .
و در اين كشف مرتفع مىشود اثنينيت به تجلّى فردانيت احديت ؛ پس باقى نمىماند اشارت اصلا مگر آنكه باقى ماند از او رسمى خفىّ كه نورانى شده است به نور احديت .
و او احساس نمىكند به او و مشعر نمىشود ، از براى تنوّر او به نور حقّ و استغراق او ؛ پس از اين جهت است كه گفته است كه : « و لا يحسّ برعونة رسمه » .
« و هذا » - يعنى « 1 » صاحب اين كشف - « مردى است كه نطق مىكند از موجود خود » يعنى نطق نمىكند از منقولى و نه از معقولى به نقلى از غير او ، و نه به دليلى عقلى ، بلكه از آنچه كه مىيابد او را از موجود خود به موجود خود .
« و سير مىكند با مشهود خود » يعنى مىباشد سير او « باللّه مع اللّه » و دين او دين اللّه است :
أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ
« 2 » و او مىپندارد سير خود را « سير اللّه » از براى عدم احساس او به رعونت رسم خود .
و « رعونت » در اينجا وجود بقيّه است و پندار انتفا و فناى او . پس به درستى كه رعونت دنائت است از سرشت و مزاج رسم ، و انتفا و فناى او اين پندار است .
هامش
( 1 ) . اصل : - هذا يعنى .
( 2 ) . زمر / 3 .