حالى صادق كه بوده است از براى او ؛ و او موجب تنفّس حزين مكروب دشوار و سخت گرفته شده است ؛ و از براى حزين در اين تنفّس راحة مائى هست .
پس اوّل انفاس نفسى است « در حين استتار مملوّ از كظم » و كظم تسكين غيظ و خشم است ؛ يعنى نفسى است مملوّ از غيظ فروخوردهشده .
« معلّق است به علم ظاهر . » چرا كه او مىداند آنكه غيظ حادث از استتار حيلهاى نيست در دفع او مگر صبر بر او . زيرا كه تجلّى و « 1 » حال ممكن نيست اعادهء او به علم ، و دوايى نيست از براى او مگر فروخوردن غيظ ، و او كربى شديد است از جهت خالى بودن او از محبّت ، و تعلّق او به علم ، و علم حكم مىكند به تجرّع مرارت صبر ، و كرب علم خالص است از لذّت و حلاوت ، به خلاف كرب محبّت . پس به درستى كه او لذيذ و ممزوج است به حلاوت وجدان فعل محبوب ، و استتار فعل اوست ، « و هر چيزى كه مىكند محبوب محبوب است . » و امّا علم ، پس امر نمىكند مگر به مشقّت تكاليف و تحمّل ثقل اصطبار .
« و شكيبايى اگر نفس زند ، نفس مىزند نفس متأسّف و اندوهخورنده را » بر چيزى كه پوشيده است از او از مطلوبش يا صدق حالش .
« و اگر نطق كند ، نطق مىكند به حرب و جنگ . » از براى امتلاى او از خشم و غيظ ، و مستوحش شدن او از وجدان مطلوب ؛ پس حمله مىكند بر مخاطب و مواجه مىشود به او به عبوس و سوء خلق . فرمود شيخ كه : « او نزد من متولّد مىشود از وحشت استتار ؛ » يعنى آنكه اين نفس مملو از كظم ، متولّد مىشود از وحشت استتار .
« و او ظلمتى است كه گفتهاند كه او مقامى است ؛ » يعنى آنكه استتار فراق است ، و از براى او وحشتى است ، گفتهاند صوفيه كه : « آن وحشت ظلمت است » و گردانيدهاند آن ظلمت را مقامى .
هامش
( 1 ) . اصل : - و .