خود كه شيفته كرده است ايشان را به آن نور ، و غافل گردانيده است ايشان را از شهود چيزى كه غمگين گردانيد ايشان را ، و ايشان از براى او هايماند و در او متحيّرند ، و ايشان مولهون و مهيّموناند در مقام كرّوبيّين از ملائكهاى كه گفته شده است در شأن ايشان كه : « ايشان نمىدانند آنكه خداى تعالى خلق كرده است آدم را . » از براى اشتغال ايشان به خداى تعالى از ما سواى او ؛ و ايشان حيران و هايماند در شهود جمال او و غافلند از كلّ ما سواى او حتّى از نفسهاى خودشان .
و بخيلى كند به حال ايشان بر علم و شعور ايشان به معرفت حال ايشان و آنچه ايشان تخصيص يافتهاند به او و مشغول شدهاند .
« پس پوشانيده مىشوند » از نفسهاى خودشان .
با دلايلى كه شهادت مىدهد از براى ايشان به صحّت مقام ايشان .
( و قوله : ) « من قصد » بيان شواهد است ؛ يعنى اين دلايل اين است :
[ 1 . ] « قصدى است صادق كه برمىانگيزد او را غيبى ؛ » يعنى قصدى و توجّهى به سوى حقّ كه برانگيزاند او را امر غايبى از ايشان ، و ايشان « 1 » نمىدانند آنكه مهيّج غايب چه چيز است او ، اگرچه بوده باشد محبوب به ايشان از براى هيمان ايشان ؛ مىپندارد جاهل به حال ايشان ايشان را مجانين ، ليكن محقّق مىشناسد صحّت حال ايشان را به اين شواهد .
[ 2 . ] « و حبّى است صادق كه پوشيده است بر ايشان » مبدأ ظهور او و منشأ علم او ، از براى غيبت ايشان از عقل و حسّ ؛ و او اصدق شواهد است نزد محقّق .
[ 3 . ] « و وجدى است غريب كه منكشف نمىشود از براى ايشان افروزندهء او . » تشبيه كرد وجد را به آتش ؛ پس ترشيح كرد استعاره را به ذكر « موقد » .
و معنى آنكه او « غريب » است آنكه او نادر الوقوع است ، كم است كه واقع شود مثل او .
هامش
( 1 ) . اصل : - و ايشان .