تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣

تعليقات دفتر پنجم

( 203 ) خلاصهء داستان چنين است : گروهى از كافران از راه دور آمدند و ميهمان پيغمبر ( ص ) شدند . حضرت از اصحاب خواست تا هركدام ، يكى از آنها را به منزل خود برد . اصحاب چنين كردند . ولى در ميان كافران كسى بود از همه فربه‌تر . هيچ‌كس حاضر نشد او را با خود ببرد . پيامبر خود او را به منزل برد . مهمان بسيار پرخور بود . ازاين‌رو ، در شب اوّل ، غذاى 18 نفر را خورد و تمامى اهل خانه گرسنه خوابيدند . وقتى براى استراحت و خواب به اتاقى كه برايش مهيّا كرده بودند رفت ، يكى از خدمتكاران از روى خشم ، در را از پشت قفل كرد . مهمان براى قضاى حاجت هر چه كرد نتوانست در را بگشايد ، به ناچار به بستر رفت و خوابيد . در خواب ، خود را در خرابه‌اى ديد ، ازاين‌رو ، با كمال آرامش قضاى حاجت كرد . صبح كه برخواست ، بستر خويش را آلوده ديد . خجل و شرمسار به دنبال فرصتى بود تا بگريزد . پيامبر ( ص ) كه از ماجرا مطّلع شده بود ، به سرعت درب را گشود و خود پنهان شد تا ميهمان با او روبرو نشود و خجل نگردد . پس از آنكه ميهمان به شتاب از خانه بيرون رفت ، يكى از اهل خانه كه از ماجرا باخبر شد ، داد و بيداد كرد . پيامبر ( ص ) فرمود : ساكت شو . من خودم بستر او را مىشويم ؛ و چنين كرد . ميهمان در ميانهء راه دريافت كه حزر خود را جا گذاشته است . پس از لختى ترديد ، تصميم