معشوق مىگويد : زيرا تو در واقع ، عاشق احوال خودى ، نه عاشق من .
مأخذ اين داستان آنگونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 99 - 100 آمده ، الأغانى ، ج 18 ، ص 184 و محاضرة الادباء راغب اصفهانى است .
( 141 ) خلاصهء داستان چنين است : درويشى به نام ابو الخير تيتانى در كوهسارى به رياضت و سير و سلوك مىپرداخت و از درختان ميوهء آنجا طعام مىگرفت . روزى با خداى خود عهد كرد كه تنها از ميوههايى كه روى زمين ريخته استفاده كند و ميوهاى از درختان نچيند . چندى گذشت ، حق تعالى براى امتحان او چنان كرد تا ديگر ميوهاى روى زمين نريزد . درويش تنها تا پنج روز بر پيمان خود بود ، سرانجام طاقت از كفش بيرون رفت و به سراغ درختان رفت و ميوه چيد . خداى تعالى نيز به دليل اين پيمانشكنى او را به عذابى دنيايى گرفتار كرد . بدينگونه كه روزى مأموران حكومتى به سراغ دزدانى كه در آن كوهسار پنهان شده بودند ، آمدند و آنها را دستگير كردند .
براساس حكم صادره ، يك دست و يك پايشان را بريدند . نوبت كه به درويش رسيد ، يك دستش را بريدند . در همين هنگام يكى از مأموران از راه رسيد . او كه درويش را مىشناخت ، بر ياران خود نهيب زد كه چه مىكنيد ؟ ! او دزد نيست ، بلكه از اولياى الهى است . آنها نادم شدند و عذرخواه . درويش گفت : شما را تقصيرى نيست . من جزاى پيمانشكنى را ديدم . سپس دوباره از خلق خلوت گزيد و به زنبيلبافى مشغول شد .
روزى نابهنگام شخصى در رسيد و ديد كه درويش با دو دست زنبيل مىبافد . درويش از او خواست تا اين كرامت را پنهان كند . امّا بتدريج همه مطّلع شدند . درويش خطاب به حق تعالى گفت : حكمت افشاى اين راز چيست ؟ حق تعالى فرمود : مردم به تو گمان بد داشتند . كرامت تو را بر ايشان آشكار كردم تا به مرتبت والايت پى برند .
درويش به دليل آنكه يك دستش بريده شده بود ، به « شيخ اقطع » يعنى شيخ دستبريده يا شيخ يك دست شهره شد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: على اوجبى
ص٤٢٩