( 144 ) گويا اين داستان برگرفته شده از مقالات شمس ، ج 1 ، ص 108 است . خلاصهء آن اينكه قاطرى رو به شترى مىكند و مىپرسد : چگونه است كه در پستى و بلنديها و راههاى باريك ، من بر زمين مىافتم و تو نمىافتى ؟ !
شتر پاسخ مىدهد : چون من چشمان قوى و گردنى بلند و افراشته دارم ، در آغاز راه ، تا انتها را مىبينم . ازاينرو به زمين نمىافتم .
( 145 ) گويند فضيل عيّاض از عارفان به نام ، روزى هر دو فرزند خويش را از دست داد . اهل خانه همه شيون و زارى مىكردند ، امّا او آرام بود و تبسّمى بر لب داشت . با تعجّب علّت را پرسيدند ، گفت : من نيز به دو فرزندم علاقهمندم . گريه و شيون هنگامى رواست كه فراق و هجرانى باشد .
امّا من به لطف الهى چشمانم به حقيقت عالم گشوده شده و عزيزانم را نه در خواب كه در بيدارى نيز مىبينم . نگر : حلية الاولياء ، ج 8 ، ص 100 ؛ رسالهء قشيريه ، ص 9 و تذكرة الاولياء ج 1 ، ص 84 به نقل از شرح جامع مثنوى ، ج 3 ، صص 455 - 456 .
( 146 ) عبد المنعم بن محمّد بن محمّد بن ابى المضاد دقوقى ( زنده در 640 ه . ق ) از عرفاى بزرگ كه در حماة [ - شهرى در غرب سوريه ] اقامت داشته ، پيوسته در سفر بود و به دنبال اولياى الهى . در جريان يكى از اين سفرها به ساحلى مىرسد . در ساحل ، هفت شمع فروزان مىبيند كه شعلهشان به افلاك مىرسد . آن هفت شمع ، يك شمع مىشوند . دوباره آن شمع ، هفت شمع مىشود و آن هفت شمع ، هفت مرد نورانى مىگردند . كمى كه نزديكتر مىرود ، هفت مرد به صورت هفت درخت انبوه و پرميوه نمايان مىشوند . كمى نزديكتر مىرود . هفت درخت ، يك درخت مىشوند . سپس همان هفت درخت را مىبيند كه يكى جلوتر قرار دارد و ما بقى چون جماعت
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: على اوجبى
ص٤٣١