تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
آن را ناودان مىانگاشت . آنكه پاى فيل را لمس مىكرد ، آن را ستون مىپنداشت و ديگرى كه دست بر كمر فيل مىكشيد ، آن را تختى بزرگ تصوّر مىكرد . درحالىكه اگر شمعى روشن بود ، تاريكى از ميان مىرفت و همگان فيل را مىديدند و اختلافى باقى نمىماند . مأخذ اين داستان براساس آنچه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، ص 97 آمده ، مقابسات ، ابو حيّان توحيدى ، ص 269 و حديقة الحقيقة سنايى ، ص 69 است . امّا گويا غزالى نيز در احياء علوم الدين ، ج 4 ، ص 6 و كيمياى سعادت همين داستان را روايت كرده است . ( 139 ) شايد اشاره باشد به حديثى كه از انس روايت شده ، مبنى بر اينكه « إنّ رجلا كان يكتب للنبىّ و قد كان قرأ البقرة و آل عمران ؛ و كان الرجل إذا قرأ البقرة و آل عمران جدّ فينا » : « كسى كه سوره‌هاى بقره و آل عمران را پيش از اين تلاوت كرده بود ، براى پيامبر ( ص ) كتابت مىكرد ؛ و هر كه آن دو سوره را مىخواند ، نزد ما بزرگى مىيافت » همان گونه كه در شرح مثنوى ، دفتر سوم ، صص 215 - 216 آمده است ، در احاديث مثنوى ، ص 78 بيت مولانا به روايت يادشده - كه منقول از مسند احمد و نهاية ابن اثير است - ارجاع داده شده ، درحالىكه در روايت سخن از قرائت است و مولانا به حفظ اشاره دارد . ( 140 ) خلاصهء داستان چنين است : عاشقى پس از مدّتها به ديدار معشوق نايل شد . معشوق وى را پيش خويش نشاند . عاشق نامه‌هايى را كه در دوران هجران براى معشوق نوشته بود ، يك‌يك بيرون آورد و خواند . معشوق كه خسته شده بود ، گفت : تو اين نامه‌ها را براى چه نوشتى ؟ مگر براى وصال من نبوده ؟ اگر چنين است كه اكنون در كنار منى و خواندن اين نامه‌ها جز از بين بردن عمر چيزى بيش نيست . عاشق مىگويد : آرى مىدانم كه اكنون در كنار توام ، ولى نمىدانم چرا آن احساسى كه در دوران فراق داشتم اينك ندارم .