( 24 ) « من أراد مونسا فالقرآن يكفيه » : « هركه مونسى خواهد ، قرآن او را بسنده باشد » مأخذ اين سخن يافت نشد .
( 25 ) اشاره است به آيات 115 و 116 سورهء اعراف :
قالُوا يا مُوسى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ :
« [ ساحران ] گفتند : اى موسى ! يا تو عصا بينداز يا ما اندازيم » موسى فرمود :
نخست شما عصايتان را بيندازيد . آنها چنين كردند . ولى وقتى معجزهء موسى را ديدند و آن اژدهايى بود شگفت ؛ به او ايمان آوردند . فرعون چون چنين ديد ، فرمان داد تا دست و پايشان را بريدند . مولانا معتقد است ايمان آنها ، اثر ادب آنها نسبت به حضرت موسى است و بريده شدن دست و پايشان اثر جدال و ستيزشان .
( 26 ) خلاصهء داستان چنين است : بازرگانى ، طوطى زيبايى در قفس داشت . روزى قصد سفر به هندوستان كرد . اهل خانه ، غلامان و كنيزان خود را خواست و گفت : چه چيزى برايتان به ارمغان آورم . هريك چيزى خواستند . نوبت به طوطى رسيد . گفت : وقتى به هندوستان رسيدى به سراغ دوستان من برو و حال من بازگو و آزادى من را از آنها بخواه . بازرگان به هندوستان رفت . روزى به انگيزهء اجابت خواستهء طوطى بيرون شد . گروهى از طوطيان را ديد . پيغام طوطى خويش بدانها بازگفت . ناگاه يكى از طوطيان در دم از شاخهاى بيفتاد و بمرد . بازرگان ناراحت و پشيمان از كردهء خويش ، به سرزمين خود بازگشت . هديههاى درخواستى را به نزديكان و خادمان تقديم كرد . نوبت به طوطى رسيد . ماجرا را بازگفت . طوطى بىدرنگ بر خود لرزيد و در قفس افتاد .
بازرگان بسيار آشفته و غمگين شد . در قفس باز كرد و طوطى را بيرون آورد . ناگاه طوطى پر زد و از دست بازرگان جست و آزاد شد .