پيمودن به مريض ، عشق او را به زن برادر خود آشكار ساخته و عاشق پس از كشف راز ، سر در بيان نهاده و بازنگشته و بدين مناسبت او را « فقيد ثقيف » ناميدهاند . ابن الآلوسى همين روايت ابن قتيبه را با بعضى اشتباهات در بلوغ الارب ( طبع بغداد ، ج 3 ، ص 134 ) مىآورد . » شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ص 41 .
( 4 ) « كنت كنزا مخفيا فأحببت أن اعرف » : « گنجى نهان بودم . دوست داشتم شناخته شوم » نگر :
بحار الأنوار ، ج 84 ، ص 199 و 344 ؛ شرح اصول الكافى ( مولى محمّد صالح المازندرانى ) ، ج 1 ، ص 22 ، 92 ؛ عوالى اللئالى ، ج 1 ، ص 55 ؛ الغدير ، ج 11 ، ص 384 و الفصول المهمّة فى اصول الأئمّة ، ج 1 ، ص 148 .
( 5 ) خلاصهء داستان اينكه : در گذشتههاى دور در ميان جهودان پادشاهى جائر بود كه به شدّت نسبت به مسيحيان دشمنى و عناد مىورزيد . زيرا آيين حضرت مسيح ( ع ) را با شريعت حضرت موسى ( ع ) مخالف مىانگاشت . او وزير زيركى داشت . مىدانست دشمنى و خشونت ، باعث راسختر شدن باور مسيحيان مىگردد . حيلهاى انديشيد . از پادشاه خواست چنين وانمود كند كه وزير به آيين حضرت مسيح گرويده ، ازاينرو دست و گوش و بينىاش را بريده و از خود رانده .
بدين ترتيب در ميان مسيحيان محبوبيتى به دست مىآورد و مىتواند در آينده نقشهء شوم خود را اجرا كند . چنين شد . مسيحيان بتدريج او را بهعنوان پيرو مرشد خود پذيرفتند . پس از شش سال براى دوازده تن از سران مسيحى دوازده طومار نوشت كه مضمون هريك با ديگرى مخالف بود .
درعينحال ، به يكايك آنها توصيه كرد كه جانشين پس از وى هموست و اگر كسى مدّعى اين مقام شود ، دروغگوست و بايد با او مبارزه كرد و نابود ساخت . سپس پنهانى خود را كشت . پس از مرگ وى ، ميان پيروان حضرت مسيح ( ع ) اختلاف افتاد و به كشتار يكديگر پرداختند .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 382
مساهمون: على اوجبى
ص٣٨٢