تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
مقصود افكند و امّا مردم كم‌طاقت و بىتوش و توان و نابردبار ، در قدم نخستين فرومىمانند و هرگز به مراد نمىرسند . شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، صص 22 - 23 . ( 3 ) خلاصهء داستان اين است : پادشاهى بود صاحب شوكت و صاحب دل . روزى به قصد شكار با همراهان به بيرون شهر رفت . در ميان راه ، كنيزكى ديد و عاشق و دلبستهء او شد . كنيز را خريد و با خود برد . امّا پس از اندك مدّتى او مريض و رنجور شد . پادشاه تمامى طبيبان را خواست تا كنيز را معالجه كنند . آنها هرچه كردند ، از درمان بيمار درماندند . به ناچار رو به درگاه الهى آورد و تضرّع كرد . كم‌كم به خواب رفت ، در خواب پيرى را ديد كه وعده كرد « فردا طبيبى حاذق بيايد و بيمار را درمان كند . » رؤياى او به وقوع پيوست . فردا روز ، طبيب موعود را يافت و به دربار خود خواند . طبيب پس از معاينهء بيمار و چند پرسش ، دريافت بيمارى كنيز جسمانى نيست ، بلكه او مريض عشق است . او عاشق مرد زرگرى در سمرقند بود . به توصيهء طبيب ، مرد زرگر را به وعدهء مال و جاه به دربار شاه آوردند و كنيز را به او دادند . طبيب ، پنهانى زهرى به او خورانيد . بتدريج زرگر رنجور و لاغر شد و از جذّابيتش كاسته شد و از چشم كنيز افتاد و مرد . مأخذ اين داستان فردوس الحكمة ( چاپ ليدن ، ص 538 ) چهار مقاله ( چاپ ، تهران ، به كوشش دكتر محمّد معين ، صص 121 - 123 ) و ذخيرهء خوارزمشاهى ( باب سوم ) است . البته نظامى در چهار مقاله و سيّد اسماعيل جرجانى در ذخيرهء خوارزمشاهى اين شيوه درمان را به ابن سينا نسبت داده و پادشاه يادشده را شمس المعالى قابوس بن وشمگير از اميران آل زيار ( درگذشتهء 403 ه . ق ) و مريض را يكى از خويشان وى دانسته‌اند . نظير اين « حكايتى است كه ابو محمّد عبد اللّه به مسلم بن قتيبه دينورى ( درگذشتهء 276 ه . ق ) كه معاصر علىّ بن ربّن بوده در كتاب عيون الأخبار ( طبع مصر ، ج 4 ، صص 131 - 133 ) ذكر كرده و اين نوع فراست را به حارث بن كلدهء ثقفى طبيب عرب در اواخر عهد جاهليت نسبت مىدهد ، با اين تفاوت كه اين طبيب عربى به وسيلهء باده